
سیس سیسس سیس سسیسسیسس
ساکت
مگه نمی بینی حجابت کر شده
اون زن ، همان زنی که بهم زل زده بود با یک چشم
دلم میخواست بهش بگم دوستت دارم عاشقانه
و من ومن
بسیار خسته تر از آنی هستم
که به رنگ و لعاب چهره ام کسی دل ببندد
ببین اگر دنیای دیگری بود
اگر واژه ، واژه دگری بود
سکوت واژه رهایی من از این عشق بود
- کدام عشق؟
عشق من و طبیبم
- طبیبت کجاست؟
آنجا که حجاب نه معنی چشم تو را دارد
و نه معنی رژ من را
آنجا دیگر نه من هستم و نه تو ...
*پری

ساعت به 6 صبح رسیده بود
به صدای یک نور برخاستم
همه جا پر بود از اشک و درد
برخواستم
تو بودی و نیاز من بود
تاریک بودی ، دست بر تو کشیدم
مرا حس نمی کردی
گویی یک روح در آینه بود
و سایه ای او را می درید
از فرصت طلب گریستم
گریستم
چنان گریستم
که شهر بیدار شد
عطر تو پر شد
رفته بودم
با مردم شهر
مثل تو
مثل خودم
پدرم نیز می گریست
مادرم نیز
من نیز ...
*پری
6/2/88
● تنها كساني بازي
زندگي را مي بَرند كه به بُردن ديگران كمك مي كنند.
●
مهرباني
بهترين مُهره مار است.
●
بي
كاري خسته كننده تر از كار است.
● هر وقت « اميد » مي رود سر و كله « شكست » پيدا مي شود.
●
كلاهم
را كه برداشت، خيس اشك شدم
.
●
مرد
كه عاشق شود، همسرش هزار عيب پيدا مي كند.
● هر چه انسانها از گوهر دروني كم نصيب ترند،
به زيور بيروني مزين ترند.
●
اسفند
ماه، ماه ِجيب تكاني و خانه تكاني است.
● وقتي صداي پاي مرگ مي
آيد، همه با هم مهربان مي شوند.
●
كم
گويي سپر اشتباه است.
●
قدر
سلامت را كسي داند كه فاكتور بيمارستان را ببيند.
●
شتر
در خواب بيند پنبه دانه، من در خواب بينم ماشين همسايه
...
● موش تو سوراخ جا نمي شد، با خودش بنا آورد.
●
كوه
به كوه نمي رسه، اما بهشت و جهنم از راه مي رسه.
●
اينقدر
گلي كه زنبور اشتباهي نيشت زد.
● دانا كسي است كه هرگز فارغ المطالعه نمي شود.

شب تار است
آسمان پوست انداخته
و ستاره ها در ایستگاه شب اند
به ما می نگرند
کسی چه میداند
در این تاریکی
ای ستاره ها
صداقتم را می فروشم
به قیمت قلب شما
پری
من بی می ناب زیستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقي گويد
يك جام دگر بگير و من نتوانم
***
ساقی غم من بلند آوازه شده است
سرمستي من برون ز اندازه شدهاست
با موي سپيد سرخوشم از مي تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
***
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود
فرداست بهشت همچون كف دست
***وقتی خیام به خونه من میاد عشق باده ای دگر است ***

همه طبقات آسمانها را عروج كردم و هيچ نيافتم
بر همه درياهاي غيب گذشتم
و از هر كدام مشتي برگرفتم،
همه ي چشمه سارهاي بهشت عدن را سركشيدم
از همه جرعه ها نوشيدم
چهره ام را در زير همه ي باران هاي بهارين ملكوت گرفتم
و قطره هايي را مزه كردم
از آب غديرهاي بلوريني كه در دل كوه ها
و سينه ي دشت هاي بي كرانه ي ماوراء پراكنده بود چشيدم اما،
خوش گواري هركدام را كه مي چشيدم
به اميد زلال تر و به هواي خوش گوارتر
به سوي ديگري مي تاختم
در نفس روح بخش صبحگاهان پرشكوه ملكوت،
قطره هاي درشت و شاداب شبنم ها را
كه بر نيلوفرهاي بهشت از شادي و سرشاري مي لرزيدند
با لب هاي كنجكاو آزمايشگرم، مي ربودم
و جگرم سيراب مي شد
و درونم نوازش مي يافت
اما دلم بهانه مي گرفت، راضي نمي شد،
و جامم همچنان خالي مي ماند
دکتر شریعتی

به زشت ترین تصویرم می نگرم
من در تاریکی
من در نور
من چقدر تنها
تو چقدر نزدیک
من چقدر دور
از پرسیدن
از رسیدن به عشقهایم
از دیدن او
از دیدن شما
در خودم
در تاریکی
ملولم
و انسانها ومن
به آتش پرستیدن ادامه خواهیم داد
گرچه هرگز به درستی نسوختیم !
سلام
تو این سال جدید روزگارم را با شعری از استاد قلبها آغاز میکنم

خداوندا!
اسیرم کن، اسیر محبت مردم
و به زنجیر عشق به خلقم ببند نه عشق به خالق
و خادم، افتاده ی درگاه ملتم کن نه بارگاه الهی.


