تبليغاتX
::: پری دختری که پر زد :::







::: پری دختری که پر زد :::

آنجا که کسی نیست دلی هست که می تپد

سلام

به نوشتن خواهد گذشت عمري كه با نوشتن مفهوم گرفت
به من بگو اي بانو تو كه در امتداد جاده ايستاده اي و مي خواني :

همه ي هستي من آيه ي تاريکي ست!
که تو را تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد!
من در اين آيه تو را آه کشيدم آه!
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم!

آه سهم من اين است ؟؟؟

در اتاقي که به اندازه ي يک تنهايي ست؛
دل من
که به اندازه ي يک عشق است؛
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد!
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
وبه آواز قناري ها
که به اندازه يک پنجره ميخوانند

آه، سهم من اينست؛

سهم من اين است!
سهم من آسماني ست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد!
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
وبه چيزي که در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد:
دست هايت را
دوست مي دارم!

دستهايم را در باغچه مي كارم ... وبه دريا مي رسم ...ودگر مني وجود
نخواهد داشت ....
به هر چه بنويسم با تو خواهد بود با تو كه در اين خلوت دل به من
گوش فرا مي دهي ...

+ نوشته شده در 87/04/09ساعت 17 توسط پري |