تبليغاتX
::: پری دختری که پر زد :::







::: پری دختری که پر زد :::

آنجا که کسی نیست دلی هست که می تپد

زهی عشق


The image “http://files.myopera.com/Umman/albums/134760/Al_Karim_by_samirmalik.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

******

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا


چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا



چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید


چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا



زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه


که جان را و جهان را بیاراست خدایا



زهی شور زهی شور که انگیخته عالم


زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا



فروریخت فروریخت شهنشاه سواران


زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا



فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم


ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا



ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون


دگربار دگربار چه سوداست خدایا



نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم


چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا



چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل
 ها


غریبست غریبست ز بالاست خدایا



خموشید خموشید که تا فاش نگردید


که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا


***
 مولانا

+ نوشته شده در 87/05/29ساعت 12 توسط پري |

ماشا، مانكنی كه مسلمان شد

امروز صبح داشتم در سایت کلوپ می گشتم که چشمم به این خبر افتاد ... و یاد شعر زنده یاد حسین پناهی افتادم که میگفت : ما چرامی بینیم .... ما چرا می فهمیم..... ما چرا می پرسیم؟؟؟


این خبر مربوط به 7 تیر سال 1387 است



ماشا، مانكنی كه مسلمان شد

«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.
ماشا الیلیكینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینك حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختی می‌كند.
آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:


375412547_.jpg
ماشا الیلیکینا در جمع اعضای گروه موسیقی فابریک
(قبل از تشرف به دین اسلام)






ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/17ساعت 9 توسط پري |

اعتماد - ذن

زندگی ات را برآنچه قرار است از دست برود تلف نکن . به زندگی اعتماد داشته باش . تنها اگر اعتماد کنی ، تنها در آن موقع است که میتوانی دانش ات را کنار بگذاری ، تنها در آن موقع است که میتوانی ذهن ات را کنار بگذاری ، و با اعتماد ، پهنه عظیمی گشوده میشود .  در آن زمان این زندگی دیگر زندگی معمولی نیست ، زندگی از وجود خداوند سرشار و لبریز میشود . وقتی قلبت معصوم باشد و دیوارها از بین رفته باشد ، به بینهایت وصل میشوی . و فریب نخورده ای ، هیچ چیز نیست که بتواند از تو گرفته شود . آنچه که بتواند از تو گرفته شود ارزش نگه داشتن ندارد و در مورد آنچه که نمی توان از تو گرفت چرا باید نگران از دست دادنش باشی ؟ - آن را نمی توان از دست داد ، ابدا امکانش نیست . گنج واقعی خود را نمی توانی از دست بدهی .

+ نوشته شده در 87/05/17ساعت 9 توسط پري |

...آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست...

...آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.   

                                                                                                    دکتر علی شریعتی (کویر)
+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 18 توسط پري |

*

*تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را.

 

  امام علي(ع)



* به من بگو نگو ، نمی گویم ؛ اما نگو نفهم که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .

                                                                        دکتر شریعتی


 

+ نوشته شده در 87/05/16ساعت 17 توسط پري |

فریدا کالو ،دختر مکزیکی

من فریدا هستم... فریدا کالو... دختری از مکزیک...
خدای من... چطور ممکن است که زندگی یک نفرهمیشه با درد همراه باشد... تا حالا شده که از درد کلافه شوید؟... من یک عمر درد کشیدم... ولی... زیبا بودم... دلربا بودم...
در 18 سالگی تصادف کردم و این چیزی بود که باعث شد در تمام زندگی ام درد بکشم... اما شاید همین درد کشیدن ها زیبایم کرد... قلم به دستم داد... من خودم را کشیدم... خودم را ستودم... چون زیبا بودم... چون دلربا بودم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/05/14ساعت 11 توسط پري |

آزادی

when eye cry...

به نام آنکه نان داد
به نام آنکه قسمت کرد
و به نام آنکه عادل بود
وقتی صدای باران را در درون دلمان می شنویم
چه فایده دارد
وقتی پشت شیشه زندگییمان خشکسالی درخت جوان را خواهد خشکانید
صداقت رنگی است که باخته
صبر درد است که می گرید
و عشق بازیچه ای است که می بازد
آری در چنین جهانی باید زیست
در جهانی که بغض سراسرش را گرفته
اما اشکی نیست
ما اشکهایمان را در کنار رودهای پر خروش خشکاندیم
و چنین بود که رود هم بی سر چشمه شدند
و باد ها بی حال
و خشکسالی ارزانی ما شد
اشکی باید ریخت...

+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 9 توسط پري |

لیلی نام دیگر آزادی است

دنیا كه شروع شد . زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید .

 

آدم بود كه زنجیر را ساخت . شیطان كمكش كرد .

 

دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدم ها همه دیوانه زنجیری .

 

خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است .

 

امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر بود .

 

خدا گفت : زنجیرت را پاره كن . شاید نام زنجیر تو عشق است .

 

یك نفر زنجیرهایش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست .

 

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پاره كند . لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد .

 

لیلی ماند ؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .

+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 19 توسط پري |

هرگز نمیرد آنکه دل‌ش زنده شد به عشق


خویم .... زندگی خوبه نه من .....هر چه بود تمام شد
 
از این به بعد از او نوشتن .... از دوست نوشتن بهتر از اینه که از خودم بنویسم ....

به قول سهراب که میگه :

«تکان قایق، ذهن تو را تکانی داد:

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.

همیشه با نفس تازه راه باید رفت

و فوت باید کرد

که پاکِ پاک شود صورت طلایی مرگ»  




+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 18 توسط پري |