امروز صبح داشتم در سایت کلوپ می گشتم
که چشمم به این خبر افتاد ... و یاد شعر زنده یاد حسین پناهی افتادم که میگفت : ما چرامی بینیم .... ما چرا می فهمیم..... ما چرا می پرسیم؟؟؟
این خبر مربوط به 7 تیر سال 1387 است
ماشا، مانكنی كه مسلمان شد
«ماشا
الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسیزبان است. او حدود 2 سال پیش
به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با
اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید. ماشا
الیلیكینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینك حجاب اسلامی در بر دارد
و به تدریس در مدارس مشغول است. وی میگوید از جلوههای كاذب سابق متنفر
است و اكنون احساس خوشبختی میكند. آنچه در پی میآید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:
ماشا الیلیکینا در جمع اعضای گروه موسیقی فابریک (قبل از تشرف به دین اسلام)
زندگی ات را
برآنچه قرار است از دست برود تلف نکن . به زندگی اعتماد داشته باش . تنها اگر
اعتماد کنی ، تنها در آن موقع است که میتوانی دانش ات را کنار بگذاری ، تنها در آن
موقع است که میتوانی ذهن ات را کنار بگذاری ، و با اعتماد ، پهنه عظیمی گشوده
میشود . در آن زمان این زندگی دیگر زندگی
معمولی نیست ، زندگی از وجود خداوند سرشار و لبریز میشود . وقتی قلبت معصوم باشد و
دیوارها از بین رفته باشد ، به بینهایت وصل میشوی . و فریب نخورده ای ، هیچ چیز
نیست که بتواند از تو گرفته شود . آنچه که بتواند از تو گرفته شود ارزش نگه داشتن
ندارد و در مورد آنچه که نمی توان از تو گرفت چرا باید نگران از دست دادنش باشی ؟
- آن را نمی توان از دست داد ، ابدا امکانش نیست . گنج واقعی خود را نمی توانی از
دست بدهی .
...آن شب من نیز خود را بر
بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این
دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک از
غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه
با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان
کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین - که
هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای
دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست، به
ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم خندیدند که:
نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی از آنجا که
کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که
نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های
کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.
من فریدا هستم... فریدا کالو... دختری از مکزیک... خدای
من... چطور ممکن است که زندگی یک نفرهمیشه با درد همراه باشد... تا حالا
شده که از درد کلافه شوید؟... من یک عمر درد کشیدم... ولی... زیبا بودم...
دلربا بودم... در 18 سالگی تصادف کردم و این چیزی بود که باعث شد در
تمام زندگی ام درد بکشم... اما شاید همین درد کشیدن ها زیبایم کرد... قلم
به دستم داد... من خودم را کشیدم... خودم را ستودم... چون زیبا بودم...
چون دلربا بودم...
به نام آنکه نان داد به نام آنکه
قسمت کرد و به نام آنکه
عادل بود وقتی صدای
باران را در درون دلمان می شنویم چه فایده دارد وقتی پشت شیشه
زندگییمان خشکسالی درخت جوان را خواهد خشکانید صداقت رنگی
است که باخته صبر درد است
که می گرید و عشق بازیچه
ای است که می بازد آری در چنین
جهانی باید زیست در جهانی که
بغض سراسرش را گرفته اما اشکی نیست ما اشکهایمان
را در کنار رودهای پر خروش خشکاندیم و چنین بود که
رود هم بی سر چشمه شدند و باد ها بی
حال و خشکسالی
ارزانی ما شد اشکی باید
ریخت...
دنیا كه شروع شد . زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر
آفرید.
آدم بود كه زنجیر را ساخت . شیطان كمكش كرد.
دل زنجیر شد ؛ عشق زنجیر شد ؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و
آدم ها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما
بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود . دست های شیطان از زنجیر پر
بود.
خدا گفت : زنجیرت را پاره كن . شاید نام زنجیر تو عشق
است.
یك نفر زنجیرهایش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه
دیوانه بود و نه زنجیری . این نامرا شیطان بر
او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی
كمك كرد تا مجنون زنجیرش را پارهكند . لیلی
زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
سلام به کلبه دلم خوش آمدید ::: آنچه از نوشته هایم می خوانید شعر نیست ، شاعر نیستم فقط برای دلم مینویسم :::
كريشنا مورتي مي گويد: حقيقت يك مفهوم نيست. حقيقت زندگي روزانه ي من است
در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنويم بخشش عشق است و نه اينكه يك مسيحي، كليمي، بودايي يا مسلمان باشم بلكه سعي ميكنم شبيه به مسيح، شبيه به بودا، شبيه به موسي، و يا شبيه به محمد (ص) باشم.
::: ::: ::: ::: ::: ::: ::: ::: ::: :::
::: شاید پر زدن در این دنیا برای انسان دور از انتظار باشد
اما می شود به صفای دل و یا اندیشه ای پر زد و اوج گرفت
::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ممنون از انتخاب این وب لاگ منتظر نظرات شما نیز هستم با آرزوی شادکامی برای همه