دیوانه
عشق
هستم
من از عشقت ز هر دیوانه ای دیوانه تر
زیرا تو در حسنی ز هر دردانه ای دردانه تر
دیوانگی
ما را بود نسبت به عقل این و آن
ماییم در گیتی ز هر فرزانه ای فرزانه تر
هر
دم منت از جان و دل بیش آشنا تر می شوم
بینم تویی با من ز هر بیگانه ای بیگانه تر
دانی
حقیقت را چرا بینم عیان با چشم جان
دیدم بجز حق را ز هر افسانه ای افسانه تر
کردیم
جان و دل فدا دادیم خود را در بها
در چشم ما بودی ز هر جانانه ای جانانه تر
در
دام صیاد ازل حیران فتادم تا ابد
مرغ
دلم باشد ز هر بی لانه ای بی لانه تر
ای
شمع جمع اهل دل ای نوربخش آب و گل
در آتشت سوزم ز هر پروانه ای پروانه تر
دکتر جواد نوربخش
و اما من .... در این شبهای قدر چقدر تنهایم ....در کدامین سوی جهانم ؟ آیا جهانی هست؟
به سوی تو می آیم و در هر افسون این روز شب از تو می خواهم
که مرا به تو برسانی زیرا تو لغایت وجود منی ، من از هستی تو سیراب شو ، آه که
چقدر سخت است که باشی و من این بنده ای که تو را فراموش می کنم ، خدایا در این شبهای
قدر من نیز می دانم که آنقدر به گفته هایم عمل نکردهام که اینجنین بی بضاعت شده ام
اما تو ، تو می دانی، از خدا می خواهم هر روزی که او را فراموش می کنم به من یادآور
شود و این جمله را از به یاد خواهم داشت :
یکی از مکالمات خداوند وموسی :
ای پسر عمران
! هرگاه بنده ای مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش می سپرم که گویی بنده ای جز او ندارم
اما
شگفتا که بنده
ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من .
***خدایا به امید لطفت
+ نوشته شده در
87/06/31ساعت 14 توسط پري
|

دیروز در جایی از وین دایر خوندم که اگر دو جمله : ( خسته ام) و(حالم خوب نیست
) را از زندگیتون حذف کنید نیمی از بیمارها و دردهایتان شفا پیدا می کنه ، به نظرم
جمله کاملی هست و تصمیم گرفتم انجامش بدهم چون حتی نوشتن این کلمات بر ذهن و روحم
تاثیر میگذاره ، خب من روزنامه نگار نیستم و نویسنده هم نیستم فقط آمده ام تا
تعبیراتی از پرتو نور را که گاهی در ذهنم تجلی پیدا می کنه به جای پر کردن در مغزم
درصفحه لاگم بنویسم ، اینچنین زیستنی است که مرا به تعقل وا میدارد و ضمن در پایان نوشته ها یی که در زیرشون اسمم هست مال خودمند
و بقیه اگر نباشند با ذکر منبع نوشته خواهند شد.
و این مطلب را با جمله زیبای دوست گلم ریحانه تموم میکنم :
اما
تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ، در
پای عبور است . فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی ، به یاد می
آوری که از کجا رد شده و چطور قد
کشیده ای !
+ نوشته شده در
87/06/28ساعت 14 توسط پري
|
گفتم : که روي خوبت ، از من چرا نهان است
گفتا : تو خود حجابي ، ورنه رخم عيان است
گفتم : که از که پرسم ، جانانشان کويت
گفتا : نشان چه پرسي ، آن کوي بي
نشان است
گفتم : مراغم تو ، خوشتر زشادماني
گفتا : که در ره ما ، غم نيز شادمان است
گفتم که سوخت جانم ، از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را ، کي ناله يا فغان است
گفتم : فراق تا کي گفتا که تا توهستي
گفتم : نفس همين است گفتا سخن همان است
گفتم : که حاجتي هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم : غمم بيفزا ، گفتاکه رايگان
است
گفتم : زفيض بپذير ، اين نيم جان که دارد
گفتا : نگاه دارش ، غمخانه تو جان است
فیض
کاشانی
+ نوشته شده در
87/06/27ساعت 9 توسط پري
|
بر روی
ما نگاه خدا خنده می زند
هر
چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا
چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان
زدیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی
ار زداغ گناهی سیه شود
بهتر
ز داغ نماز از سر ریا
نام
خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر
فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را
چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر
رویمان ببست به شادی در بهشت
او می
گشاید او که به لطف و صفای خویش
گویی
که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان
طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم
و در میانه دریا نشسته ایم
چون
سینه جای گوهر یکتای راستی است
زین
رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم
که طعنه زاهد شنیده ایم
مائیم
که جامه تقوا دریده ایم
زیرا
درون جامه جز پیکر فریب
زین
هادیان راه حقیقت ندیده ایم
بگذار
تا به طعنه بگویند مردمان
در
گوش هم حکایت عشق مدام ما
هرگز
نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت
است در جریده عالم دوام ما
+ نوشته شده در
87/06/03ساعت 10 توسط پري
|