برای هیچ چیز اندیشه میکند بلکه در هر چیز با دعا و شکرگزاری
خواسته های خود را به خدا عرض کنید .
آیا از این ساده تر و سرراست تر هم می شود گفت ؟ دلشوره و
اضطراب برای مردم عادی عادت شده است . قالب های فکری کهنه ای که برای خود ساخته اید و در ذهن نیمه
هشیارتان نقش کرده اید چون خرچنگ هایی که به ته کشتی می چسبند و از آن جدا
نمی شوند ، به ذهن شما چسبیده اند و دست از سرتان بر نمی دارند . اما
هرازگاهی این کشتی ها را در حوضچه تعمیر قرار می دهند تا خرچنگ هایی را که
به ته آن چسبیده اند بتراشند . پس خرچنگ هایی نیز که به ذهن شما
چسبیده اند باید همین فرآیند را طی کند .
اگر هنوز تمامی برکات حیات را نستانده ایم یا از طلبیدن غفلت
ورزیده ایم یا به درستی نخواسته ایم .
+ نوشته شده در
87/08/19ساعت 11 توسط پري
|

این
از آن رو است که ما مالک هیچ چیز نیستیم و آنچه به وجود می آوریم از ما جدا می شود
. آنچه از ما هستی می پذیرد ما را به چیزی نمی گیرد و فرزندان ما فرزندانمان
نیستند . وانگهی ما چیزی به وجود نمی آوریم . هیچ چیز . روزهایی که بر انسان می
گذرد به سان پوستهایی است که مار می اندازد ، پوستهایی که زمانی در زیر نور خورشید
می درخشند و سپس از تن آن جدا می شوند.
+ نوشته شده در
87/08/19ساعت 10 توسط پري
|
گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
هرچیز
که داشتم نثارت کردم
گفتا
: تو که باشی که کنی یا نکنی ؟
آن
من بودم که بی قرارت کردم ...
مولانا
+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 12 توسط پري
|
رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم
سيصد و شصت و پنج حسرت را
، همچنان می کِشَم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
، من به فنجان تو نمی گُنجم
ديده ام در جهان نما چشمی
، که به تکرار می کشد فالم :
«يک نفر از غبار می
آيد»! مژده
ی تازه ی تو تکراری ست
يک نفر از غبار آمد و زد ،
زخم های هميشه بر بالم
محمدعلی بهمني
+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 12 توسط پري
|
مادربزرگ
گم كرده ام در
هياهوي شهر
آن نظر بند سبز
را
كه در كودكي
بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله
ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و
سنگ شكست
دستم به دست
دوست ماند
پايم به پاي راه
رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از
دست رفته ام
در روز روز
زندگانيم
...
حسين
پناهي
+ نوشته شده در
87/08/18ساعت 10 توسط پري
|
روزی مردی فقیر
در راه می رفت که مردی ثروتمند به او رسید و به او یک شمش طلا داد و گفت بیا ای برادر تو نیز بوسیله این شمش
ثروتمند می شوی.
مرد فقیر نیز
به خانه خود رفت و با اعتمادی که از داشتن آن شمش بدست آورده بود شروع به کار کرد و در اندک زمانی خود به
فردی ثروتمند تبدیل شد و
با خود گفت : بهتر است من نیز به شکرانه ثروتمندی خویش این شمش را به فقیر دیگری بدهم .
لذا وی نیز روزی
در راه خویش به فقیری رسید و به او گفت : بیا برادر این شمش طلا را بگیر و با آن
برای خود ثرتی فراهم کن تا از فقر برهی .
فقیر به شمش
نگاه کرد و گفت : این که طلا نیست این برنج است....!!!!
"چهار اثر
از فلورانس اسکاول شین"
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 16 توسط پري
|

كسی را
برایم بیافرین تا در او بیارامم!
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 12 توسط پري
|

از انسانها
غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و
به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند
**دکتر علی شریعتی**
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 12 توسط پري
|
توکل
به خدا مانند راه رفتن روی سیم شل است و تردید و ترس سبب می شود که تعادل و
توازن خود را از دست بدهید و به ورطه تنگدستی و محدودیت بیفتید . البته
اشکالی ندراد چون توکل به خدا نیز مانند سیرک بازی تمرین می خواهد . مهم نیست
که چند بار شکست بخورید ، دیگر بار برخیزید و از نو آغاز کنید . چندی نخواهد
گذشت که توازن و تعادل برایتان به صورت عادت درخواهد آمد .
ظاهرا
همه سیرک بازان به رغم دشواری کارشان به آن عشق می ورزند . گروه سیرک بازان
به بازی ادامه می دهد و مردم هلهله کنان کف می زنند و آنها تبسمی آرام به
لب می آورند . اما به یاد داشته باشید که وقتی تمرین می کردند ، از
موسیقی و تشویق تماشاچیان خبری نبود .
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 12 توسط پري
|
جمله زیبا و با مفهومی که چند روز پیش
در کتاب 4 اثر از فلورانس اسکاولیشن
را خواندم همیشه با خودم تکرار خواهم کرد:
جایی هست که جز تو کسی نمی تواند آنرا پر کند
کاری هست که جز تو هیچکس قادر به انجامش نیست
فلورانس اسکاولیشن
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 12 توسط پري
|