می خواهم با تمام وجود و با صدای بلند گریه کنم
اما ناگاه صدایی از درونم می گوید : سیس ... بایست !
و صدا بیرون نمی خزد و در سینه ام حبس می شود
اما همچنان درونم را چون زلزله ای سهمگین می لرزاند
چرا نمی پرسی : چرا؟
چرا نمی یابم تو را ...
آه چقدر تنهایی شدید است ...
+ نوشته شده در
87/10/30ساعت 10 توسط پري
|

دیشب دوباره
گویا
خودم را خواب دیدم :
در
آسمان پر می کشیدم
و
لا به لای ابرها پرواز میکردم
و
صبح چون از جا پریدم
در
رختخوابم
یک
مشت پر دیدم
یک
مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین
بالش
در
رختخواب من نفس می زد
آنگاه
با خمیازه ای ناباورانه
بر
شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر
شانه هایم
انگار
جای خالی چیزی...
چیزی
شبیه بال
احساس
می کردم !
قیصرامین پور
+ نوشته شده در
87/10/01ساعت 12 توسط پري
|