وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر میکردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؛
یعنی فارسی را به سختی حرف میزند؟ باز هم میشود با او سر یک سفره نشست و
آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوهها پایش بود. چشمهای تیزش
میخندید و دنبال چهرههای آشنا میگشت. تا شروع کرد به خوش وبش. همه
اضطرابها ریخت که «ای وای لهجهاش هم که هنوز عوض نشده!» این تصویر شاید
همان تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان
آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد. میگویند اعتماد به نفس دانشجویان
مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت: همانهایی که با هزار ترفند نمازشان را
جایی میخواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود. حالا سرشان را بالا
میگرفتند و نماز جماعت میخواندند. دین را جور دیگری بین جوانها آورده
بود.البته دوست و دشمن در حقش بیانصافی کردند چون هر کس خواست او را از
آن خود کند و هیچوقت آنطور که بود. آنطور که خودش دوست داشت و همه
زندگیاش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت. به نقد کشیده
نشد، یا بتش کردند یا ملحدی بیخدا...
برای خواندن بقیه مطالب به ادامه مطالب کلیک کنید