بیراهه خواهم رفت …

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت …
)حسین پناهی)

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت …
)حسین پناهی)

مادربزرگ
گم كرده ام در
هياهوي شهر
آن نظر بند سبز
را
كه در كودكي
بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله
ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و
سنگ شكست
دستم به دست
دوست ماند
پايم به پاي راه
رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از
دست رفته ام
در روز روز
زندگانيم
...
حسين
پناهي