خدایا
می دونم
اینجایی
می دونم می
بینی
بهتر
ازهمه ، نزدیکتر از هرکس
خدایا
منم یه بنده
تو ، مثل هم بند ه های تو
یه
بنده با گناهام و با اشتباهاتم
اما تو که
کسی رو از درگاهت رد نمی کنی
تو که توبه
پذیری
تو که ارحم
الراحمین هستی
منو ببخش و
مشکلمو حل کن
به خیر و
خوبی حلش کن
می
دونم که اگه بخوای ، اگه بدی می شه
هیچ چیز از
نظرت دور نیست ، منم از تو می خوام
با دلی
پیاده دنبالت اومدم
می گی نیا ،
من پیشت هستم ،
باشه قبول
پس صدای منو
که از ته قلبم در میاد که میشنوی؟
محتاجم و تو
رب العالمین من
محتاجم و
دالجلال و الاکرام من
محتاجم و تو
یا قاضی الحاجات من
محتاجم و تو
یا ارحم الراحمین من
محتاجم و تو
یا حی یا قیوم من
محتاجم و تو
لااله الا ا... الملک الحق المبین من ...
محتاجم و تو
تمام دلیل من هستی برای این زندگی
الهم صل علی محمد وآل محمد ...
+ نوشته شده در
88/06/07 ساعت 9 توسط پري
|
آدمیزاد از مسیرهای بسیار به نادانی می افتد
کجاست دست آن
نوازشگری که بر سر این یتیمان زندگی بکشد
توفیق سزاواری از تو می خواهم
آن اشک شبهایت برای ما بود که اینچنین در بی نشانی
روزگار گم نشویم
اما به صبر، ما یاری ده که یتیم تنها از زندگی گوشه
چشمی از تو می خواهد
کجاست دست آن نوازشگری که بر سر این یتیمان زندگی بکشد
کوچه به کوچه به عطر یاسی که در این جهان پراکندی
به دنبال
قدمهای شبهای تنهائیت می گردیم
بلکه نگاهی از تو دریابیم
گرچه می دانیم گمشده درون خانه دل پنهان می شود
اما آدمی تاب زیستن می خواهد
آدمی گوشه چشمی می خواهد، تا در آن وسعت بی پایان غرق
شود
کجاست دست آن نوازشگری که بر سر این یتیم زندگانی بکشد
اشکی پاک شود و دلی آرام یابد
به امید آن لحظه ، تمام لحظه هایم نثارتو باد ای
سرو عاشق .
Peri 2/6/88
+ نوشته شده در
88/06/02 ساعت 12 توسط پري
|
گفتم غم
تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايی کز باد صبح خيزد
گفتا خنک نسيمی کز کوی دلبر آيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد
****************************
امید دارم که تو میدانی و من نادانم خدایا تو ناجی من هستی و
من به انتظار گوشه چشمت لبریزم وجودت ...
+ نوشته شده در
88/05/29 ساعت 15 توسط پري
|
سفری باید کرد
.......
تا به عمق دل یک
پیچک تنها
که چرا اینچنین
سخت به خود می پیچد
شاید از راز
درونش بشود کشفی کرد
شاید او هم به
کسی دل بسته ست
.....
شاید او هم
تنهاست و نمی تواند بگوید از درد دلش ، از دلش آئینه ها باخبرند
که به صدای
آن دوست ، به صدای یک ناجی ، آن ناجی سبز منتظر است
آنچنان سخت
به خود می پیچد تا دلش گم نشود ...
+ نوشته شده در
88/05/29 ساعت 13 توسط پري
|
شبی که تو آمدی
ساده تر از
آنی بودم که هستم
بالاهایم را بستم
و زیر شاخه
درخت
از ترس
باران و رعد وبرق
پناه گرفتم ،
تو آمدی و
دستان سردم را
به آسمان بخشیدی
آنچنان گرم که خاطره شبانگاهان
از من و تو دورتر رفت
و به پلک ستارگان برخورد
توآمدی و در من
تصویر کسی را نقش کردی
که قرار است
بیاید .
تو آمدی و تصویر صبحی که قرار است بیاید
سبزتر گشت
و خورشید گرم آن صبح
باران شب را بخار کرد و رفت.
و این نامه ام
تقدیم به تو
که به من چگونه بیایم را خاطر نشان کردی .
+ نوشته شده در
88/05/28 ساعت 18 توسط پري
|
این روزها هر رنگی به سختی می انجامید
اما خداوند از سوی نشانه هایش در دلت راه
امید را
می گشاید . و تو ناباورانه خودت را از
آغاز باور
می کنی . شکر خدایی را که مرا آفرید تا
زندگی کنم
و طعم سعادت را بچشم .
+ نوشته شده در
88/05/27 ساعت 11 توسط پري
|
سیس سیسس سیس سسیسسیسس
ساکت
مگه نمی بینی
حجابت کر شده
اون زن ، همان
زنی که بهم زل زده بود با یک چشم
دلم میخواست بهش
بگم دوستت دارم عاشقانه
و من ومن
بسیار خسته تر
از آنی هستم
که به رنگ و لعاب چهره ام کسی دل ببندد
ببین اگر دنیای
دیگری بود
اگر واژه ، واژه
دگری بود
سکوت واژه رهایی
من از این عشق بود
- کدام عشق؟
عشق من و طبیبم
- طبیبت کجاست؟
آنجا که حجاب نه
معنی چشم تو را دارد
و نه معنی رژ من
را
آنجا دیگر نه من
هستم و نه تو ...
*پری
+ نوشته شده در
88/02/07 ساعت 16 توسط پري
|
ساعت به 6 صبح رسیده بود
به صدای یک نور برخاستم
همه جا پر بود از اشک و درد
برخواستم
تو بودی و نیاز من بود
تاریک بودی ، دست بر تو کشیدم
مرا حس نمی کردی
گویی یک روح در آینه بود
و سایه ای او را می درید
از فرصت طلب گریستم
گریستم
چنان گریستم
که شهر بیدار شد
عطر تو پر شد
رفته بودم
با مردم شهر
مثل تو
مثل خودم
پدرم نیز می گریست
مادرم نیز
من نیز ...
*پری
6/2/88
+ نوشته شده در
88/02/06 ساعت 13 توسط پري
|
شب تار
است
آسمان
پوست انداخته
و ستاره
ها در ایستگاه شب اند
به ما
می نگرند
کسی
چه میداند
در این
تاریکی
ای ستاره
ها
صداقتم
را می فروشم
به
قیمت قلب شما
پری
+ نوشته شده در
88/01/13 ساعت 3 توسط پري
|
به زشت ترین تصویرم می نگرم
من در تاریکی
من در نور
من چقدر تنها
تو چقدر نزدیک
من چقدر دور
از پرسیدن
از رسیدن به عشقهایم
از دیدن او
از دیدن شما
در خودم
در تاریکی
ملولم
و انسانها ومن
به آتش پرستیدن ادامه خواهیم داد
گرچه هرگز به درستی نسوختیم !
+ نوشته شده در
88/01/08 ساعت 12 توسط پري
|
آه
من چقدر خسته ام امروز
به کیفم نگاه می کنم
مدادهایم شکسته اند
رژهایم همه خشک شده اند
من در آئینه چهره ای بس دور از خودم
بس دور از این تصویر میابم
اما چقدر به تو
به تو نزدیکم .
پری
+ نوشته شده در
87/12/05 ساعت 13 توسط پري
|
می خواهم با تمام وجود و با صدای بلند گریه کنم
اما ناگاه صدایی از درونم می گوید : سیس ... بایست !
و صدا بیرون نمی خزد و در سینه ام حبس می شود
اما همچنان درونم را چون زلزله ای سهمگین می لرزاند
چرا نمی پرسی : چرا؟
چرا نمی یابم تو را ...
آه چقدر تنهایی شدید است ...
+ نوشته شده در
87/10/30 ساعت 10 توسط پري
|
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است
بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس
است و دوستان جمعند
و ان یکاد
بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به
بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به
پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که
غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر
الطاف کارساز کنید
میان عاشق و
معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز
نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر
صحبت این حرف است
که از مصاحب
ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در
این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به
فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند
انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب
یار دلنواز کنید
*** حافظ
***امشبم
شب یلداست صبح وقتی داشتم تو نت گشتی می زدم یاد یلداهایی افتادم
که دلتنگی
می کشیدم و از درد چرا ها بغض گلومو خفه می کرد ولی حالا
خدایا شکرت
، هزاران مرتبه شکرت که تواین دلواپسی های زندگیم تو
پیدا شدی و
حالا داشتن و نداشتنم فقط تو شدی ، و شادی و عشق رو تو دلم
پیچوندی تا
هر جا بخوای میرم تا هرجا برم تو با منی و مرا شکی نیست.
راستی تو این شب
های بلند یاد بچه هایی باشین که تا صبح تو سرما منتظر هستند که صبح بشه ...
+ نوشته شده در
87/09/30 ساعت 14 توسط پري
|