
رهایم
کن از سایه های خودم ، پروردگارا ،
از ویرانی و سردرگمی روزگارم .
چرا که
شب است و زائر تو نابینا ...
دستم را بگیر ...
رهایم کن از نومیدی ...
با شعلهء خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن ....
نیروی خسته ام را بیدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برایم
بخواند ...
چرا که امشب تاریک است و زائر تو نابینا ...
دستم را بگیر ...
رابیند رانات تاگور
+ نوشته شده در
87/11/06ساعت 13 توسط پري
|

هيچگاه ويترينی
نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند
تو را در ميان کوچهها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطرهها خزيده٬
و چرخ دستیام٬
- با نقشهايی از گل بابونه -
تمام زندگيم بود
تو را برای کودکان بیکس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبهها٬
و شبها به سمت بالای شهر
شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی
...
...
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت میدارم
و تمام ديوانههای شهر
عشق مرا میشناسند ...
فخرالدين کوشهاوغلو
+ نوشته شده در
87/11/06ساعت 13 توسط پري
|

پِی در پِی با
دستان دراز شده به درگاهت می آیم و تقاضای بیشتر و بیشتر دارم ...
بخشیدی و بخشیدی تو به من .
گاهی بسیار اندک .
گاهی به فراوانی ...
بعضی را برداشتم ، و برخی دیگر را رها کردم ؛
برخی بر دستانم سنگینی می کرد و برخی را به بازی می گرفتم ،
تا وقتی خسته می شدم و آن ها را می شکستم ،
تا وقتی که تکه ها و انباشته های هدایای تو بسیار وسیع شد و
تو را پنهان کرد ،
و این چشم داشتِ بی وقفه قلب مرا بیشتر از جا کند ...
" بِبَر ، آه
بِبَر " اکنون فریاد من
شده است ...
دستانم را بگیر ؛ بیرون بکش مرا از درون انبوه هدیه هایت و به
سوی بی کرانی عریان حضور خالیت هدایت کن ...
رابیند رانات تاگور
+ نوشته شده در
87/09/26ساعت 18 توسط پري
|