گریستم

ساعت به 6 صبح رسیده بود
به صدای یک نور برخاستم
همه جا پر بود از اشک و درد
برخواستم
تو بودی و نیاز من بود
تاریک بودی ، دست بر تو کشیدم
مرا حس نمی کردی
گویی یک روح در آینه بود
و سایه ای او را می درید
از فرصت طلب گریستم
گریستم
چنان گریستم
که شهر بیدار شد
عطر تو پر شد
رفته بودم
با مردم شهر
مثل تو
مثل خودم
پدرم نیز می گریست
مادرم نیز
من نیز ...
*پری
6/2/88

